تبليغاتX
یاس سفید

 

به زمین میزنی و میشکنی عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد در دلی آتش جاویدی را

دیدمت,وای چه دیداری وای...این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود

کم کم پائیز هم داره از راه میرسه,فصلی که من از اون خاطره های زیادی دارم فصلی که با هر لحظه اش زندگی کردم,بچگی کردم,سادگی کردم و عاشقی کردم.............

فصلی که زیر نم نم بارونش از ته دلم خندیدم ولی کسی نفهمید فصلی که زیر نم نم بارونش زار زدم بازم هیچکی نفهمید.

وای چقدر پائیز غریب درست مثل خودم.

یادمه تو پائیز دلم واسه باغچه ها می سوخت واسه گلای حیاطمون ولی........راستی! اونام دلشون برا من می سوزه؟؟

کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد

وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی........

در کنارم قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من....

همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم:چهره ی تلخ زمستان جوانی...

پشت سر:منزلگه اندوه و درد و بد گمانی..

وای که چقدر من از پائیز خاطره دارم...اما الان نمی خوام بگم پائیز قشنگ نیست چرا هنوزم قشنگه حتی وقتی اون نیست.

می خوام همه بدونن من بزرگ شدم,من از هیچکسی هیچ کینه ای تو دلم ندارم من هنوز عاشق پائیزم من می خوام زیر بارونش راه برم بخندم ,گریه کنم...حالا هم می خوام با هر لحظه اش زندگی کنم...زندگی کنم...زندگی کنم...

تمام خاطره های بدی که از اون برام مونده دارم از تو قلبم پاک میکنم ولی خوباشو نگه میدارم تا وقتی یادم افتاد با خودم بگم عشق من خوب بود ولی....

چقدر زندگی داره واسم شیرین میشه,احساس می کنم سبک شدم راستی! چقدر زندگی قشنگه.

چیزای زیادی واسه دوست داشتن وجود داره......وای خدای من چقدر دوستت دارم.

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه! پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم,که

همین دوست داشتن زیباست.

****************************************************

ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا

نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا

گفت:خاموش در اینجا چه نشستی؟گفتم:

بوی "محبوبه ی شب"میبرد از هوش مرا

بوی محبوبه ی شب,بوی جنون پرور عشق

وه,چه جادوست که از هوش برد بوش مرا

بوی محبوبه ی شب,نغمه ی چنگی ست لطیف

که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا

بوی محبوبه ی شب همچو شرابی گیراست

مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا

بوی محبوبه ی شب جلوه ی جادویی اوست

آن که کرده ست به یکباره فراموش مرا...

****************************************************

**من خلاف جهت آب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم.

**آخرین دانه ی کبریتم را میکشم در این باد هر چه باداباد...

****************************************************

احتمالا این آخرین آپم بود,از همه ی شما دوستای گلم واقعا ممنونم که منو تنها نذاشتین,دلم واسه همتون تنگ میشه خیلی هم دوستون دارم امیدوارم همیشه خوب و خوش باشین واستون بهترین چیزا رو آرزو میکنم.

****************************************************

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه..................

+ نوشته شده توسط خودم... در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 21:54 |
 

چقدر تنبلند لحظه ها و چه بی تاب است دل بی قرار من....

یعنی هنوز هم چشم به راهم؟؟؟!!!

خدایا!یا کندی لحظه ها را درمان کن یا بی تابی دل بی قرار مرا درمان باش....

اگر می دانستم که به امید یک لبخندت می توانم در آسمان به پرواز در آیم...

اگر می دانستم در آغوش خود جایی برای دل کوچک و ساده ات دارم...

اگر می توانستم هر روز شاخه گلی رز به تو هدیه کنم که تا شب پژمرده نشود...

اگر در من شور زندگی جاری بودوچشمانم نوری برای دیدن یک عشق را داشتند...

اگر تلاطم امواج سخت زندگی مرا به وحشت نمی انداخت...

اگر دستانم را یارای حفظ دستان کوچکت بودوپاهایم راجرات همراهیت...

اگر احساس زیبای تو در من رخنه می کرد ومرا از خودم آزاد می کرد...

واگر...

تو را در ذهن خود حک می کردم و تو رانفس می کشیدم.قایقی می ساختم از جنس عشق و تو را به اوج دریای محبت می رساندم.کلبه ای می ساختم به وسعت همه تنهایی هایم وچشمهایت را پنجره دلم می کردم نگاهت را به آبی انتظارم هدیه می کردم وبا قلب سفیدت مشکیه همه نداشته هایم را پاک میکردم ...

اگرمن در این طوفان این زندگی بازنده نبودم وصدایم را فریادی برای کمک همراهی می کرد...

اگر مرا این قدر تشنه نگه نمی داشتن و ریشه هایم را با آب معطر بوسه آشنا می کردند...

اگر من دلی بزرگتر از منطق و احساسی به وسعت ذهنم داشتم...

اگر تو می دانستی خستگی نگاهم یک موهبت اللهی است...

و اگر زندگی همانی بود که در کودکی هایمان به ما نشان دادند..

عشق همان بود که در شعرها به خوردمان دادند..

نان همان بود که بابا می داد...

دل همان بود که با تیری در خود پر می کشید به رستاخیز یک نگاه...

من همان من بودم و تو به من جرات ما شدن می دادی...

به تو روی می آوردم و خود را رها می کردم, پناهت بودم ,هر چند که بی پناهم.در این قفس دل وجودت را تسخیر می کردم.یک ورق کاغذ و یک قلم، تنها داشته هایم را به تو هدیه می دادم...

--------------------------------------------------------------------

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست...

و فاصله تجربه ای بیهوده است....

---------------------------------------------------------------------

*همه چیز در خدمت یک چیز است و وقتی تو چیزی را می خواهی,همه ی جهان دست به یکی می کنند تا تو به خواسته ات برسی.

*وقتی اراده ی خداوند مشکلی پدید آورد,راه حلی هم ارائه می کند.

****یاد من باشد تنها هستم ,ماه بالای سر تنهایی ست...

***************************************************************

+ نوشته شده توسط خودم... در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 1:35 |

برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آن ها را ندیدند,تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آن ها را نبست.

زندگی شیبی ست,عشق سیبی ست و وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم و ترتیبی ست و اما تو:

قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند,قرار نبود عشق هم مثل گیلاس,بوسه,عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم,قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل خودش بماند,قرار نبود هر چه قرار نیست باشد,قرار تنها بر بی قراری بود و بس...

گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد,اما یقین دارم کودک دلت کمتراز پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد,مهم نیست

فقط یک چیز یاد همه بماند:

اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد,تنها برایت می نویسم:خودت خواستی تقصیر من نبود...

آن همه گفتم كه ميخواهمت ، اما
چه شنيدم جز آواز جدايی


با سنگ برآن شيشه ی ديوار زدم ،

دار زدم ديده به در تا بگشايی

پرواز خيالات شدم ، آب شدم ، ماه شدم ، سايه شدم تا تو بمانی

و تودرسادگی ام سبز شدی ، ابر شدی ، نور شدی تا كه نمانی


تصوير شدم در دل ديوار ولی تو ، چون باد گذشتی

ديوار شدم ، راه شدم ، باز گذشتی


من پنجره بودم و تو خورشيد نگاهم
آغوش گشودم ، شب تاريك شدی ؛ زرد شدی ؛ شاخه ی خشكيده شدی


من قصه ی فرهاد نبودم كه تو در قصر نگاهش،

تا صبح خطوطم به دل كوه ، بخوابی

من شاعر مهتاب نبودم كه تو در شعر صدايم ،

چون ابر بباری ؛

سهراب نبودم كه تو با خنجر كينت ،

تصوير عبوری شوی از صبح بهاری

يك سينه صفا بودم و يك دوست كه از تو

ميخواست بمانی و بمانی و بمانی


تابوت صداقت شده اين لايق نفرين ؛

يك قصه از آن دوست ، كه يك روز بخوانی

....................................................................

*با چشمان تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست, با آسمان بگو...

*از صلیب های کهنه ی سنتی که به گردن میکشیم,امید معجزه نیست.

عشق مسیحای زندگی ست که دیگر بار زنده بودنت را اعجاز می کند,به صلیب سنتش مکش!

*آسمان بار امانت نتوانست کشید ,قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند...


+ نوشته شده توسط خودم... در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 23:37 |

خیلی وقته دیگه دلم با کسی نیست,چه درونم تنهاست...

توی یکی از همین روزای تابستون بود که عشقش افتاد به جونم,با اینکه دیگه نیست ولی دارم به احترام اون عشق می نویسم به احترام پاکی و صداقتش حداقل از طرف من.

آخ که چه روزایی بود,اما حالا دیگه یادآوری اون روزا سوهان روحم نیست,صیقل روحمه می خوام تو هم اینو بدونی.

یادته...

یادته گفتم عشق تو درست مثل هیجان ها و دوست داشتن های دوران بچگی قشنگ و سادست.یادته گفتم هیچ کسی رو از تو بزرگتر تو عشق و کوچیکتر تو دل ندیدم ؟یادته؟یادته گفتم چقدر دیوونه بازی شایسته ی ماست؟!تو دیوونه من دیوونه و یک دنیا عاقل راستی تا به حال به این فکر کردی که دنیا برای دیوونه ها چقدر کوچیکه؟آخ که چه دنیای کوچیکی داشتیم.یادته بهت گفتم بعضی آدما به زندگی ما میان وخیلی زود میرن بعضی ها میان و مدتی می مونن و جای پاشون رو قلب ما میمونه و ما دیگه اونی که بودیم نیستیم یادته؟حالا من دیگه اونی که بودم نیستم...

یادته بهم گفتی باید کم کم عشق و یاد بگیرم ولی عزیزم عشق آمدنی بود نه آموختنی...

و اون حرف آخر یادته؟یادته که گفتم وقتی از کنارم می گذری از خاطرت ببر که چقدر همدیگر را دوست داشتیم...

چقدر غریبانه به لحظه های زندگیم رنگ آشنایی زدی و رفتی تو رو هیچ وقت از خاطر نمی برم که تو آشنا ترین غریبه ی من بودی...

اما

جنون که در نمی زند عزیز دلم مگر لبخند تو که از هره ی بهار پرید و پاپی دلم شد

هیچ نبض مرا شماره کرده بود که هر سحر,تا شبی که شاید بی سحر بماند چقدر سکندری می خورد

راستی خاک آن دوشنبه یادت مانده و نم باران و بدرقه ی عطر که بغلمان کرده بود,اما

اما تو و باران, در ابتدای ناگهان بی آنکه کسی ببیند مرا در آن چهارراه سر راه گذاشتی تا تمام روزهای بعد از آن از نگاه تر دخترکانی که هرگز نمی شناختم سراغتان را بگیرم.

کوچه های چقدر را چنان با پاهای ترک خورده برایت گریسته ام که رنگ لبخندت دارد می پرد و نام روزها که هرگز دوستشان ندارم کم کم دارند یادم می آیند.

تو را به دوشنبه که نام تمام روزهاست نگذار این جنون از دستم بپرد و من رنگ در خانمان را بشناسم...

...............................................................................................

*معنای زندگی تو همان چیزی ست که خودت می خواهی به آن بدهی.

*اگر هنوز زنده ای به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید برسی نرسیده ای.

*من اناری می کنم دانه به دل می گویم:خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.

*گفتم: که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا: چه توان کرد که تقدیر چنین بود.

*بیش از این ها آه آری ! بیش از این ها می توان خاموش ماند...

****پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.

+ نوشته شده توسط خودم... در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 15:5 |

به من قول بده که می توانی:

با خودت مهربان باشی,یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری,شاد و خوشحال باشی,سه آرزو داشته باشی,موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی,به آیینه نگاه کنی و ببینی که زیبا هستی,قوی و محکم باشی,روح و روانت را پرورش دهی,به دنبال وحی و الهام باشی,پری داستان ها را باور داشته باشی و این واقعیت را درک کنی که بعضی رویا ها به حقیقت می پیوندند,باور داشته باشی که فرشته ای داری که از تو محافظت می کند درخشش و گرمی نور خورشید را به صورت خود احساس کنی,بخندی و در صدد خنداندن دیگران باشی,همواره امیدوار باشی,هر آنچه را دوست داری با تمام وجودت دوست داشته باشی و مهم تر از همه اینکه:به من قول بده آنطور باشی که دوست داری من برای تو باشم.

نمی دونم چرا صبح ها که از خواب بیدار میشم انگاری یه کوه غم رو دلمه داره خفم می کنه ,امروز از همیشه بدتر بود هر کاری کردم که حواسمو پرت کنم نشد از خونه زدم بیرون اول یه سر رفتم دانشگاه ولی فایده نداشت گریم گرفته بود نشستم تو ماشین دوباره یاد اون داشت عذابم میداد نمیتونستم جلو گریمو بگیرم آدما رو میدیدم که هاج و واج داشتن نگام می کردن مو بایلم زنگ زد دستپاچه شدم سریع شمارش نگاه کردم ولی...خاموشش کردم .دیوونه شده بودم ماشین و روشن کردم تلافیشو سر پدال گاز خالی کردم تا می تونستم فشار میدادم.و اون آهنگی که داشت برای دل من می خوند:

آدما از آدما زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن آدما رو عشقشون پا میذارن آدما آدم و تنها میذارن.....

یادته اون عشق رسوا یادته اون همه دیوونگی ها یادته تو میگفتی که گناه مقدس اول و آخر هر عشق هوس آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شما ها یادگار.............

وقتی به خودم اومدم دیدم دو ساعت دارم بیخودی میچرخم اشکامو پاک کردم موبایلمو روشن کردم دوباره موبایلم زنگ زد دوباره دستپاچه شدم ولی.....

ولی این بار دیگه خاموشش نکردم دوست دارم تا آخر دنیا روشن باشم.

*ظهر تابستان است سایه ها میدانند که چه تابستانی ست.

*اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند...

توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست

میدونی تو قلب من نقطه ی تزویری نیست

گریه شبونه رو جز تو که تسکینی نیست

مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست

تو چه دیدی که بریدی تو ز هم پاشیدی

تو چه بیهوده ز من رنجیدی

به چه جرمی چه گناهی تو منو سوزوندی

غم عالم به دلم کوبوندی....

کم کم داره نوزده سالم تموم میشه فکر کن! بیست سالم میشه چه زود گذشت...

+ نوشته شده توسط خودم... در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 11:24 |

توی آینه خود تو ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمی آد

خودش می گفت یه روزی می ذاره می ره خودش می گفت یه روز خاطره ها تو می بره از یاد

آخه دل من دل ساده ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

آخه دل من دل دیوونه ی من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار

آخه دل من دل دیوونه ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

دیگه نمی آد دیگه پیشت نمی آد از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس رو به روت

آخه دل من دل دیوونه ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی

در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 14:13 |

تو چه می دانی که این دل که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است چقدر دل تنگ توست؟

اگر دیواره ی دهلیز هایش را ببینی که با نام تو تزئین شده اگر صدای تند و هیجان آلودش را بشنوی،آن وقت شاید کمی-فقط کمی- او را درک کنی.

تو چه می دانی که این چشم که از میان تیرهای مژگان و کمان ابروان رد پای تو را دنبال می کند چه قدر مشتاق دیدار توست؟

اگر خود را در آیینه اش تماشا کنی و رودهای گرمی را که دمادم از آن جاری می شود ببینی آن وقت شاید کمی-فقط کمی-به او حق بدهی.

تو نمی دانی که چه قدر روزگار کوتاه است و چراغ های خوشبختی دیری نمی پایند و همیشه نمی توان شانه به شانه ی دوست در باران قدم زد و سیب ها و پرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند تا آخر شمرد .همیشه نمی توان دست دوست را گرفت و به تماشای قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند.

تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میانه ی راه گرد بادی عظیم همه چیز را در هم پیچد و اثری از حرف های قشنگ و نگاه های خاطره انگیز نماند.

نه!تو این ها را نمی دانی که اگر می دانستی حتم داشتم حتی یک لحظه هم مرا با غم هایم تنها نمی گذاشتی و دلت نمی آمد که تازه ترین شعرهایم را نخوانی .

کاش می دانستی که هر قطره ی باران آیینه ایست که می توانی عشق مرا به خودت در آن ببینی،آن وقت در روز های بارانی هیچ گاه از قاب پنجره کنار نمی رفتی.

فراقی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پشت سمندی گویی نو زین

که قرارش نیست.

و فاصله تجربه ای بیهوده است.

بوی پیرهنت،اینجا و اکنون.

کوه ها در فاصله سردند.

دست در کوچه و بستر

حضور مأنوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن یأس را رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط .

و جهان از هر سلامی خالی است .

 

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

 

اصرار

خسته

شکسته و

دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

از این فریاد

تا آن فریاد

سکوتی نشسته است.

لب بسته

در دره های سکوت

سرگردانم.

من می دانم

من می دانم

من می دانم

جنبش شاخه ای از جنگلی خبر می دهد

و رقص لرزان شمعی نا توان

از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

در هم شکسته ام

من دلبسته ام.

+ نوشته شده توسط خودم... در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 1:54 |

مهرورزی کم گناهی است,می دانم سزاوارم, رواست

آن چه بر من می رسد, زین ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی حکم فرماست

مهرورزی کم گناهی نیست!

کم گناهی نیست!عمری عشق را

همچون برترین اعجاز باور داشتن......

از دوستای گلم نازنین جون(هاپو)و برای چشم های براق تو واقعا ممنونم چون خیلی خوشحالم کردن با حضور گرمشون.

نمی دونم امروز درست چند ماه و چند روز که ندیدمش ولی خوب اینم بمونه...

دیگه اینکه با خدا حسابی دوست شدم امروز کلی با هم حرف زدیم آخره مرامه.

اینو فهمیدم که:اعمال خدا به سان پژواک کردار ماست.

امتحانای دانشگاه هم به سلامتی تموم شد.

این شعر یه جورایی حرف دل منه:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

آره !! ولی من بخشیدمش الهی همیشه خوشحال باشه.

ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خستست زیرا یکی از دریچه ها بستست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

من تو رو رج به رج بافتم

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

آن روز که با تو بودم

بی تو بودم

امروز که بی توام با توام...

خلاصه اینکه و این نیز بگذرد....

تو معصومی مث تنهایی من

شریک غصه های شبنم و نور

تو تنهایی مث معصومی من

رفیق قله های پاک ومغرور

ببین من آخرین برگ درختم

درخت زخمی از تیغ زمستون

منو راحت کن از تنهایی من

منو پاکیزه کن با غسل بارون

تو تنها حادثه تنها امیدی

برای قلب من این قلب مسموم

ردای روشن آمرزشی تو

برای این تن محکوم محکوم...

اخرین کلام اینکه:

اون که با من و تو مهربون نمیشه

نارفیق اون همیشه..............

اونکه با دل ما صد تا بازی داره

دل سنگ روزگاره..............

ا

+ نوشته شده توسط خودم... در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 0:49 |

دیشب خوابشو می دیدم صبح که بیدار شدم دلم کلی گرفت,دوباره یاد خاطره هام افتادم یاد سادگیام .واقعا سرنوشت آدما چقدر متحول دنیای امسالم با پارسال زمین تا آسمون فرق داره ,یه چیزایی که پارسال داشتم امسال ندارم ,یه چیزایی هم که الان دارم اون موقع نداشتم .ولی از همشون مهم تر" اونه"که داشتمش ولی الان ندارم,و تجربه اییه که نداشتم ولی الان دارم.

واسه من گل نفرست,دیگه دوست ندارم

نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم

میدونی میون ما هر چی بود گذشت و رفت

اون بهار آشنایی خیلی زود گذشت و رفت

دیگه از دوست دارم حرفی نزن آخه عشقی نیست میون تو و من

من و تو بنده ی این ما و منیم اما عشق یعنی با هم یکی شدن

از دلم می پرسم آیا تو رو می بینم دوباره می پیچه صدات تو گوشم

که با خنده می گی آره

خنده های تو فریب گریه های تو دروغ تو چی بودی واسه من

یه چراغ بی فروغ....

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 16:5 |

 

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا انچه این "نامردمان" با جان انسان می کنند.

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:50 |

چیز هایی هست که نمیدانم

می دانم,سبزه ای را بکنم خواهم مرد

می روم بالا تا اوج,من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت,من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت

پرم از راه,از پل,از رود,از موج

پرم از سایه ی برگی در اب

من پر از بال و پرم

چه درونم تنهاست....

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:50 |

با اینکه دخترم ولی یه جورایی نمیدونم چرا حس می کنم خیلی مث "فرهادم" همون فرهاد کوه کن! احساس می کنم خیلی به من نزدیکه وقتی از عشقش-شیرین- میگه می فهمم چی میگه. فرهادم تو عشقش ساده بود وفادار بود فرهاد واقعا عاشق بود. تو این دوره زمونه فرهادی پیدا نمیشه ولی امثال شیرین فراوونه.

بلی!شیرین من شهزاده ی ارمن

کنارت را نمی خواهم

وصالت را نمی خواهم

تنت ارزانی صورت پرستان مدائن باد

خیال مهربان تو مرا کافیست...

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:49 |

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهاییست...

تابستون و اوج گرما و لابد باز عاشقم درست که اون رفته ولی چیزای دیگه ای هم برا دوست داشتن وجود داره آره من عاشقم عاشق خودم عاشق خدا دورو بریام من عاشق زندگی ام .اینو می دونم که:

زندگی خالی نیست,مهربانی هست,سیب هست,ایمان هست

آری!تا شقایق هست زندگی باید کرد...

خیلی چیزای بزرگ تو سرم که باید براشون تلاش کنم کارای زیادی دارم که باید بکنم

در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دورها,آوایی است که مرا می خواند.

خیلی تنهام ولی مهم نیست مهم اینه که خدا با منه و این برای من یعنی همه چیز.

دلم نمی خواد دوباره یاد خاطره های گذشته داغونم کنه ,دارم کم کم با خودم کنار میام.

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه....

 

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:48 |

سفر مرا به زمین های استوایی برد و زیر سایه ی آن "بانیان"سبز تنومند عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:48 |

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:47 |

کسی جز من مقصر نیست

خیلی وقته ازش خبری ندارم,دلم اندازه ی تمام ابرای آسمون گرفته دیگه هیچ نگاهی هیچ لبخندی و هیچ عشقی رو باور ندارم من بدجور شکستم اون من بد جور شکوند. با خودم گفتم دیگه هیچ وقت بهش فکر نمیکنم گفتم ازش متنفرم گفتم دیگه عاشق نمیشم,ولی فقط گفتم,نتونستم....حالا خیلی وقته ازم خبر نداره.

فقط اینو میدونم که ساده باختم خیلی ساده.

من پاک زیستم من پاک سوختم من پاک باختم.

اینم می خوام بدونی:حالا هر جا که هستی پای هر کی نشستی بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود...

نمیدانم مرا میخواستی یا نه؟و شاید هم دلت می سوخت و شاید هم چو من دیوانه ی عاشق ندیده ای ولی آنقدر میدانم کسی جز من مقصر نیست

گناهش گردن من باشد و عشقش به نام تو در ان دوران زبانم در کف عقل و دلم دنبال چشم توولی ساکت

به هر جایی که می رفتی دلم قبل از تو حاضر بود

تو گویی من تمام راه را پیش تو می رفتم و تنها ساکت و ارام کنار تیر برقی ,صخره ای, سنگی و یا در پشت دیواری برایت منتظر می ماندم و آنگاه زمانی که به پایان می رسید این انتظار تلخ به سویت خیره می گشتم دلم هر لحظه از بوی تو سر مست,ولی عقلم,تو گویی می زد او با تازیانه بر زبانم روزها تا شام و می گفت عقل (آن شلاق در دستش) هلا فریاد! مبادا ای زبان سرخ بجنبی بی خود و گستاخ زنی آرامشم بر هم دهی سبز سرم بر باد نیاید ان شب و آن روز که برکام دلم چرخی مبادا صحبتی,نقلی,حدیثی گویی و رسوا کنی من را نگویی هان!مبادا که بداند دوستش دارم شبی اما به از عمری زبانم از کف پرید و بر لب بام دلم بنشست و گفت آنچه نباید گفت دلم پیروز شد عقلم مرا بگذاشت کسی جز من مقصر نیست

کمی بگذشت و عقلم باز رامم کرد تا ان روز بارانی تو در آن روز بارانی که من شرمنده و غمگین ز تو می خواستم حرف دلم نشنیده گیری و بر من ببخشایی سکوتی سخت سنگین کردی و گفتی که باید منتظر,تا پاسخت باشم دگر نه صدایی , نه حدیث و صحبتی حتی دگر ,حتی سلامی نه کلامی نه سکوت مطلق و سرمای چشمانت مرا در قصر شک محبوس و تنها کرد دلم افسرد زبانم مرد و قلبم در میان بهت و نومیدی به سان غنچه ای سرما زده پژمرد

نمی دانم مرا می خواستی یا نه؟و شاید هم دلت می سوخت که من را این چنین حیران و سرگردان میان روزو شب, امید و نومیدی توقف دادی و رفتی

ندانستم صدایم را شنیدی, نفهمیدم مرا دیدی ویا چونان همیشه چشمت با جای دگر بود.

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:37 |

هرکجا هستم باشم,اسمان مال من است .

پنجره,فکر,هوا,عشق,زمین مال من است.

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است,کبوتر زیباست.و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.چشم ها را باید شست,جور دیگر باید دید .واژه را باید شست.

واژه باید خود باد,واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست,زیر باران باید رفت.

فکر را,خاطره را زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

دوست را, زیر باران باید جست.

+ نوشته شده توسط خودم... در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:36 |